پس چرا فرار نمیکنی !؟
ایتاچی
انتقام ، میراثی که نمیخواستم....
« ساسکه…
تو فکر میکنی با کشتن من آرام میشوی .
اما انتقام ، تنها کاری که میکند این است
که قلبت را شبیه قلب من کند.
من نفرت را پذیرفتم تا تو مجبور نباشی آن را حمل کنی.
اگر قرار است انتقامی باشد ، بگذار علیه سیستمی باشد که برادر را مقابل برادر قرار داد.
من از تو نمیترسم…
از این میترسم که روزی وقتی حقیقت را فهمیدی، خشم تو ،
از خشم من هم عمیقتر شود . »
ایتاچی
غم ، وزنهای به سنگینی نام "برادر"
هیچکس نمیداند سکوت یعنی چه، تا لحظهای که باید خودت، عزیزت را از جهان حذف کنی تا جهان زنده بماند… هر شب، صدای خندهاش میآید، درست پیش از آنکه کابوسم دوباره شروع شود. من قهرمان نیستم… فقط قربانیِ تصمیمیام که هیچکس جرأت گرفتنش را نداشت.
ایتاچی